تبلیغات
کریتیک - مطالب ابر نوشته ی خودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کریتیک

ساختن ناخودآگاه‌های انقلابی!

شنبه 31 خرداد 1393

نمی نویسم / می نویسم

نویسنده: دیاکو   طبقه بندی: همه و هیچ، 

نمی دانم چندین بار طی این ماه ها خواسته ام اینجا چیزی بنویسم ، اما نتوانسته ام. از خود می پرسم چیزی برای گفتن داری ؟ خوب حتمن دارم ، همه دارند ، همه ی آنهایی که می نویسند بهتر از من نوشته اند و خواهند نوشت . اما این چیزها یا این ایده ها چه هستند که بعضی وقت ها نوشته نمی شوند ، نه اینکه بخواهم/بخواهیم خود را لوس کنیم یا اینکه بعد از مدتی ظرفیت ذهنی مان کم شده باشد ، اما انگار بعضی زمانها ایده هایی هستند که نمی شود آنها را نوشت . یاد لکان می افتم که میگوید در نامه همه چیزهایی که باید نوشته شوند ، نوشته نمی شوند و در واقع نامه همان چیزهایی هستند که نوشته نمی شوند. یا بهتر است بگوییم نامه همان چیزی است که هیچگاه فرستاده نمی شود!
با این اوصاف زمانی که می نویسیم همانقدر ایدئالیست می شویم که رئالیست هستیم ؛ یا بهتر است بگویم یک تقابل رخ می دهد ، همان شکاف قدیمی بین ذهن و طبیعت! هر آنچیزی که نوشته می شود جدای از هر محتوایی که می تواند داشته باشد می خواهد چیزی باشد که خارج از فضای کنونی باشد . من میخواهم بنویسم و مثلا ویدیوی روپا زدن با کله ی انسان ها توسط نیروهای طالبان را حذف کنم یا فراموش کنم یا ندید بگیرم، اما آن کله ها همان جا هستند ، هنوز بین زمین و هوا معلق هستند ، یک جام جهانی خاص خودش است که تماشاچی می خواهد ، باید بعد از هر گلی خوشحالی کنند ، باید بعد از هر گلی که طالبان می زند ، یا داعش می زند یا هر مادر بخطای دیگری در هر جای این جهان می زند ما نگاه کنیم ، و این کله ها قیمتی کم تر از توپ امسال جام جهانی برزیل دارند ، گفتم برزیل نمی دانم کجا خواندم که هوادران یکی از تیم ها (شاید هندوراس) را به خاطر اغتشاش دیپرت کردند به کشورشان ، خوب  تماشاچی باید مؤدب باشد ، باید خوشحالی بازیکنان را ببیند و چیزی نگوید و شاید هر چند بار هم یک موج مکزیکی دسته جمعی به نمایش بگذارد ، نمی گویم این ها با هم تفاوتی ندارند ، اما برای طالبان هم اگر بخواهی از یک تماشاچی بیشتر باشی دیپرت می شوی ، البته باید خیلی خوش شانس باشی که فقط دیپرت شوی و با کله ی بریده ات روپا نزنند.
چیز جالب دیگری که دیدم ، اکثر بازیکنان فوتبال مدل موهایشان را مانند سربازان ارتش نازی آرایش کرده اند ، بیخود نیست که احزاب فاشیست اروپا امسال موفقیت های انتخاباتی چشم گیری داشتند!

دوشنبه 7 بهمن 1392

برای پاییز

نویسنده: دیاکو   طبقه بندی: همه و هیچ، 

خش خشی گوش خراش بیش نیست،که از کشیدن جسمم بر زمین است.برگهایی زرد شده و تُرد درختانشان را ترک گفته اند و درختان هربار خم تر می شوند.پرندگانی که از شاخه ها نغمه سر می دهند،کلاغ هایی که در قارقارشان هیچ خبری نهفته نیست.آسمان با ابر خود را می آراید ،ابر سیاه سفید و ارغوانی. در لابلای درختان کودکانی می دوند که اگر چه نمی دانند اما کفش های کهنه شان بیشتر فرسوده می شود،دختران پاشنه ی کفش شان را در برگ های افتاده که کف زمین را زرین کرده اند فرو می برند و من هربار که برگی شکسته می بینم اندوهگین می شوم.باد که می وزد برگ های شکسته زودتر از برگ های نشکسته در هوا به رقص در می آیند گویی باد از دیاری دیگر با زبانی دیگر موسیقی ای نا آشنا می نوازد. دستم را به گوش هایم که می گیرم صدای حقیقت را می شنوم، کودک که بودم می گفتند که صدای جهنم است،شاید نباشد اما پس چیست انچه حقیقت می نامندش؟ لااقل امروز! می چرخم به دور خودم در میان درختان و رقص برگ ها و زیر پایم زمین زر پوشیده را لگد می کنم، سرم گیج می رود،می رود و او که رفته است می رود.می افتم بر زمین و برگ ها ی سرد را با صورتم لمس می کنم. بوی زندگی می دهند با اینکه دیگر امیدی بهشان نیست همچون خیلی چیزهای دیگر. دست و پا می زنم انگار در دریایی شنا می کنم و برگ ها شکایتی نمی کنند.بر میخیزم از درختی کهنسال بالا می روم، از بالای درخت پرواز می کنم به سمت سقوط، برگ ها مادر می شوند و آغوش باز می کنند، آنها می شکنند و من می مانم. می نشینم و پاییز با همه چیزش نغمه سر می دهد.

چهارشنبه 6 آذر 1392

هیچ کجا هیچگاه، همه جا

نویسنده: دیاکو   طبقه بندی: همه و هیچ، 

دراز می کشم

به همه چیز

زیر لب

بد می گویم

در این فکر

چگونه هیچگاه

به هیچ کجا

برنگردم

هم طبیعت سرسبز

خیابان های طویل

پیاده روهای شهر

ماشینهایِ زیرزمین

مغازه های پُررنگ

پارک های پر از سنگ

انسان های نابکار

ساده دل ، مهربان

زیبایی چشم هایش،

منعکس در آینه

مرام های دوستانه

فندک های جامانده

کتاب های ناخوانده

خوانده شده های هیچ

افسردگی هایمان

فکر به فکر نکردن ها

زیر پشت ذهنمان،

تنهایی درمانده.

دری که هنوز بسته ،

بر کوبه اش کوفتن

من ، تو ،  شاید همه

پراکنده در هوا

هوایی که این سالها،

آلوده است مثل ما

هنوز دراز کشیدم

 هنوز بد می گویم

و شاید هم

 فردا

به همه جا برگردم.

سه شنبه 21 آبان 1392

خشم

نویسنده: دیاکو   طبقه بندی: همه و هیچ، 

یک واژه می چرخد

می چرخد در ذهن،

ذهن ادا در می آورد.

دست انگشتانش را جمع می کند

به ناگاه می کوبد بر خاک،

خاک لعنتی!

چه سخت چه نرم،

چه کویر باشد

یا کوهستانهای صعب العبور

هیچ می شود همه.

این مشت بر خاک

صدایی بر می آورد

و بیاد می آورد ذهن،

فریاد سر می دهد :

یافتم ! یافتم!

"خشم!!".

خشم بود و هست

خشم بر می اندازد

دیوار،

بر می اندازد

کله ی دیوار.

می درد اقیانوس،

قلب اقیانوس.

می سوزاند خاک،

می شود خاکستر.

اما چه خشمی؟

وه چه خشمی !

خشم کارگر،

زحمتکش و رنجبر.

هر مشت خشمگین،

مالکان خاک

اربابان پاک

می شوند کله پا

می شود خالی زیر پا.

 

 

در خیابان ها ،

پچ پچ هاییست!

چه می گویند ؟

که سروده است

شعر!

کارگری،

به هزاران.

چاپ کرده اند کنج بازارهاست!

یکی میخواند،

دوتا می خوانند

دختری با صدایی نازک می خواند:

" بورژوازی دریاب مارا

از بالای ساختمان

سقوط که می کنم،

بر مزارم اشک ریز."

نفرین! نفرین!

تو را باید همان

سقوط،

کله ات بوس کند خیابان!

 

 

 

شعر! این بی ارزش

مگر هنوز دردی مانده است ،

که از آن ستایش شود ؟

گلوله کلمه است

خشاب جمله

اسلحه کتابیست که غلط ندارد،

ماشه را که می چکانی

برایت می خواند شعر

نه یک شعر

رگباری از شعر.

هنگامی که کارگر

بر دوش اش

اسلحه

می ایستد

 در مقابل دشمن

می خواند شعر

آخرین شعر زندگی،

زندگی دشمن.

تابلوییست نقاشی!

با همه ی رنگ ها

قهوه اییِ گلوله،

سرخ می کند کبودی خاک را

بر می افتد جان

می ایستد قلب

ذهن می فهمد

در آخرین نفسِ سفید،

سازوکارِ سیاه اش

دفن می شود در خاک!

دندان های زردرنگ

از خشم و نفرت

بوی دهانشان

از گرسنگی و ذلت

این است هنر!

به دستان کارگر

که رام نمی شود،

در گوشه ی سالنها

در نمایشگاه ها.

از آن حرفی نباید زد،

در دانشگاه ها.

اما چه باک!

اواخر 1700،

فریاد زد :

"برابری ، برادری ، آزادی"

این شعار را

بورژوازی.

همان شعار

بلای جانش شده است

دستانش را می فشاریم

که کاشت

در ذهنمان

این شعار،

فشار می دهیم

تا در رود

 جانش

تا خشک شود

رگانش.

پنجشنبه 9 خرداد 1392

ته‌نیایی

نویسنده: دیاکو   طبقه بندی: همه و هیچ، 

ته‌نیایی ئه‌گه‌ر به‌ته‌نیا
تاقه‌جارێک له‌ لات دابنیشێ،
پشوو‌یه‌کت که بێته‌وه‌ نامۆ
ئه‌مجار ئه‌رخه‌یان!
ده‌بێته‌ دوایین هاوڕێت.

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :